السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

509

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

نافرمانى شما بلا نازل شود از شهر بيرون مىرويم . آنها آن شب بيرون از شهر در زير آسمان اطراق كردند ، وقتى صبح شد ، طائفه مطيع خدا به درون شهر رفتند تا احوال اهل معصيت را مشاهده كنند ، به دروازهء شهر رسيدند و آن را بسته ديدند ، در زدند ، امّا پاسخى نيامد ، فقط صداهايى شنيده مىشد كه شباهتى به صداى انسانها نداشت ، آنگاه نردبانى بر ديوار شهر نهادند و گروهى بالا رفتند و از آنجا بر شهر نظاره كردند ، ناگهان ميمونهايى را ديدند كه دمهايى دراز داشتند و به جست و خيز مشغول بودند ، پس دروازه را شكستند و ميمونها كه اقوام خود را مىشناختند به نزد آنها آمدند ، ليكن آن قوم ميمونها را نمىشناختند ، فقط مىگفتند : آيا ما شما را از معصيت نهى نكرديم ؟ ! على ( ع ) فرمود : قسم به خدايى كه دانه را شكافت و انسانها را خلق نمود ، من ذريّهء آن انسانها را كه اكنون در ميان اين امّت هستند مىشناسم ، بدون اينكه كوچكترين تغييرى كرده باشند ، اينها هم امر الهى را معصيت كرده‌اند . على بن طاوس مىگويد : در حديثى خواندم كه اين قوم سه گروه بوده‌اند : اوّل ) گروهى كه مباشرتا خودشان مرتكب عمل حرام شدند . دوّم ) گروهى كه آنها را نهى نمودند . سوّم ) كسانى كه با اهل معصيت مدارا كرده و آنها را نهى از منكر نكردند . اگر چه خود مرتكب معصيت نشدند ، امّا خداى متعال گروه موعظه‌كننده را نجات داد و گروه اهل مدارا را به صورت مورچگانى در آورد و گروه عاصى را به صورت بوزينه مسخ نمود ، سپس فرمود : شايد مسخ كردن گروه اهل مدارا به صورت مورچه ، به دليل تحقير نمودن و كوچك كردن عظمت الهى و توهين به حرمت الهى بود ، يعنى خداوند به اين ترتيب آنها را مسخ و تحقير نمود . ( مناقب ابن شهر آشوب مازندرانى ) از هارون بن عبد نقل مىكند : قومى به نزد امير المؤمنين ( ع ) در كوفه آمدند و گفتند : اى امير مؤمنان ، اين خرچنگها ( يا ميگوها ) در بازارهاى ما به فروش مىرسد ، حضرت تبسّم كرده و فرمودند : امروز چيز عجيبى به شما نشان مىدهم كه در باره وصىّ پيغمبر خود ، جز خير چيزى نگوييد ، سپس همراه آنها به كنار فرات رفتند و آب دهان مبارك خود را در رود فرات انداخته و سپس با كلماتى ناآشنا تكلّم نمود ، ناگهان خرچنگى از آب سر بر آورد و دهان گشود ،